تبليغاتX
زمزمه

زمزمه

سلام دوستان عیدتان پیشاپیش مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:39  توسط نیما یربکا  | 

فصل سرد

گویی پائیز قصد وداع ندارد امسال

و شاید باران عهد بسته است با درختان چنار

تا چند قطره شبنم به جا مانده از اشک شهر هفتم عشق را

آشیانه دهد میان برگ هایش

در تلاش برای رسیدن به آرزوی بهار

فصل سرد اندیشه را

در سنگ فرش خیابان بیست و هفتم عشق

لی لی کنان زیر قدم های دو کودک بازیگوش

تخم خاطره بکارد

و شاید نرسیده به آخرین منزل آن

کودکی زیر دو دست کودکانه خویش

فریادش را محبوس کند

و فصل سرد

فصل دهد

بیست و هفت چهار فصل دهد

دو دست چروکیده

خاطره اش را محبوس کند

آرام به دیگری ندا دهد

گویی پائیز قصد وداع ندارد امسال

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 15:56  توسط نیما یربکا  | 

 

سلام دوستان و همراهان عزیز

چندی است گروه ادبی اردیبهشت وبلاگی گروهی ایجاد کرده اند و مطالب ادبی خود را درج کرده اند . برای این گروه باعث مسرّت و شادی خواهد بود اگر به این وبلاگ سری زده و نظر بدهید  .

www.ordibehesht81.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 12:22  توسط نیما یربکا  | 

راستی امروز دلم سراغ تورا گرفت...

 

راستی امروز دلم سراغ تورا گرفت ... حالا دیگر خوب می دانم ماه پریشان من است و من هنوز هم حیران میان سکوت و تنهایی ... عزیز دل بگذار قدر پریشانیت را بدانم ...

...

تنها کسم ، مونس موسپیدم با گیسوانت چه کردی ؟ راستی آداب  گریه را برایم نیاموختی ...

یا تو آموختی من نیاموختم ... هنوزهم عمق سینه ات ... با آغوش و بی آغوش بوی عشق می دهد ... عزیز دل بگذار میان من و تو هنوز هم عهد پابرهنگی برقرار باشد ... بگذار هنوز هم دوری دستانمان بوی معرفت تو را بدهد ...

...

راستی عزیز امروز دلم سراغ تورا گرفت ... آخر بار که دیدمت گفتی جان دلم ذره رمقی بیش برای گردش عمر زمین برایم نمانده آنهم برای تو ... اما حالا که قد کشیدم ... حالا که یاد گرفتم سکوتم را درونم بشکنم ... حالا که بی پروا گریه کردن را آموختم ... حالا که بهارم رسیده رسم پائیز یادم می دهی و پا به سردی زمستان می گذاری ؟

...

راستی امروز پای درختان کوچه افرا یاد تو کردم ... گفتی زمانی که زورت رسید باد شوی ، لای برگ ها برقصی و اگر برگها همراهت شدند تو دیگر بزرگ شدی ... مرد شدی ...گریستی و نگفتی باز پریشانم خواهی بود تا ابد ...

...

راستی امروز دلم سراغ تو را گرفته بود و من هیچ برای گفتن نداشتم ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 19:7  توسط نیما یربکا  | 

آوازی سر داده بودم

 

آوازی سر داده بودم که  نامش را نمی دانستم ... حسش کرده بودم ... عاشقش شده بودم ... من بودم و  جشن ردپاها میان سردی رو به سپیدی نهاده موهایم ... گفته بودم خجالت خواهم کشید ... آخرین بار میان نور زمستانی یخ زده لای رویاها ... آویزان به شاخه های درخت تبریزی تو را یافتم و دریغ نگفتم ... نگفتم آنچه باید می گفتم ... گوشه کادر چند پیرمرد با کلاه روسی لزگی می رقصیدند ... می رقصیدند و رقصشان آوای غریبی سر داده بود و مرا به آوازمی خواندند ... دریغ تا سمای نگاهم پیچش شور داشت رفتنت را ندیدم ... آوازی سرداده بودم که این بار نامش را می دانستم ... گفته بودم خجالت خواهم کشید هر زمان برف ببارد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 13:22  توسط نیما یربکا  | 

اینجیتم منی

 

اینجیتم منی

 

گوی اوچوم

 

سونسوز گونومو یاپیم قاناتلاریما

 

ایچیم ایشق شرابین

 

اینجیتم منی

 

گوی اوشاق قالیم

 

اوزوم ، یاتیم رویالاریمدا

 

ایچیم اولوم سوون آجی چائین دان

 

اینجیتم منی

 

گوی اوچوم

 

بیرده الستیدن سونرا یئلینه باش آتیم

 

اینجیتم منی

 

21/2/86  - نیما یربکا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:59  توسط نیما یربکا  | 

پرواز در باد

 

باد سرد الست هنوز بر لای موهات جریان دارد

 

و تو این را خوب می دانی

 

اما می ترسی به یاد بیاوری

 

به یادت خواهم آورد شاید با من همراه شوی

 

باهم سر قله کوه

 

لای دو انگشت یخ زده خویش

 

به کمپ سبلان پیری سپید موخیره خواهیم شد

 

 شاید گریه کنیم

 

و تو از من بپرسی

 

ما کجا خواهیم رفت

 

وخواهیم ایستاد لایه باد

 

اندام عریان خویش را به باد خواهیم سپرد

 

و من و تو بدون اینکه همدیگر را به یاد بیاوریم

 

در بلوشوی شوق آفریدگار پا به نور خواهیم گذاشت

 

راستی نامت را برایم بفرست

 

اینجا آدمها جور دیگری هستند

 

زبان مرا نمی فهمند

 

اما تو خوب می دانی گریه ام برای چیست

 

من که نمی دانم اینجا کجاست تو می دانی ؟

 

اما زیباست مثل تو مثل

 

 پرواز در باد

 

21/2/86

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:57  توسط نیما یربکا  | 

هیس... هه هو

 

 

هیس ... هه هو ... برگرد ... با تو ام .. آره با تو ... فکر کردی کی هستی ... یکی

 

مثل اونایی که توی کارگاهش ساخته و گذاشته واسه روزی مثل امروز مثل دیروز

 

مثل همه روزایی که دیدی و ندیدی... گولت زده احمق می فهمی گولت زده ...

 

بین همه مخلوقاتش فقط تو یکی دهن نداری... خالق به این پررویی ... هرچی

 

دلش خواسته با تو کرده ... دهن که واست نذاشته تا از این تو مخی حرف زدن

 

راحت بشی حال کرده یه تک گوش هم به اندازه کل هیکلش بهت چسبونده تا با

 

این چشمای بزرگ و نا ترکیبت بشی یه مونگل تمام عیار ... بری تو  خودت ...

 

حتی نتونی از جات تکون بخوری ... مخلوقی که نتونه از خالقش بپرسه منو داری

 

کجا می فرستی بهتره خشک بشه خشک خشک خشک ... یادته واسه ساختنت

 

گونی گونی خاک رو کولش انداخت آورد کارگاهش ؟ وقتی راه می رفت از

 

کفشاش صدای سوت می اومد ... آب که خورد به تنت عاشقش شدی ... انگار

 

مست شده باشی یادت رفت یه روزی خشک میشی  ... عین سنگ سفت میشی

 

سفت سفت سفت ... تازه می برنت کوره ... می پزنت ... چه خدایی داری تو...

 

حال نمی کنه بدون پختن تو رو بزاره تو میدون اصلی شهر ... واسه تماشا ...

 

هی من که گناهی ندارم ... دست بهم نزنین ... منو بزارین زمین ... نمی خوام پخته

 

شم می خوام خام بمونم خام خام خام ... آخرین بار که توگوشم پچ پچ کرد می

 

برمت می پزمت تا بشی یه اثر ناب ناب ناب ... خواستم بهش بگم نمی خوام اما

 

تو گوشم آروم گفت ... هیس هه هو ...

 

 

11/5/83

امین اکبری

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:43  توسط نیما یربکا  | 

من از کلاغ های سیصد ساله متنفرم

 

 

 

من از کلاغ های سیصد ساله متنفرم

 

انگشت شصت دستش رو می مکید که پرسید :

 

-       من بابامو تا حالا ندیدم ... تو دیدیش ؟ بابام خوشگل بود ؟ ناز بود ؟

 

باباشو خوب یادم می یاد ... حلبی جمع می کرد و می فروخت ... چند ماهه بود که

 

باباش مرد .

 

-       آره که دیدمش خیلی هم خوشگل بود

 

-       عکسشو واسم میکشی ؟

 

یه طوری ازم پرسید که نتونم بگم نه . مریم دختری  ناز با موهای جوگندمی و

 

چشمای آبی که فقط سه سال داشت . دست خودم نبود نقاشی بلد نبودم  ... یه

 

دایره بزرگ ... یه دایره کوچیک ... یه دایره کوچیکتر ... دو تا خط افقی و یه خط

 

عمود با زغال کشیدم صاف گذاشتم کف دستش .

 

تا حالا یکی رو انقدر خوشحال ندیده بودم ، هر دو زدیم زیر خنده ... چقدر حال می

 

کرد واسه خودش . پرید بغلم . من گنده دماغ ترین پسری بودم که مردم  تا حالا

 

دیده بودند . همه منو واسه خاطر دماغم مسخره می کردن اما اون دماغمو بوسید .

 

فردا صبح با صدای در از خواب پا شدم . وقتی در می زد ، در صدای بوم بوم می داد

 

، قدش نمی رسید ... در رو  باز کردم ، قیافش هیچ وقت یادم نمیره انقدر گریه

 

کرده بود که چرک صورتش زیر چشماش تا سوراخ دماغش خط انداخته بود . با

 

بغض جمع شده توی گلوش ، بهم فهموند :

 

نقاشی باباشو کلاغه دزدیده

 

کلاغ سیصد ساله ، خیلی از متنفر بودم  ، روسری نه نه ام ، سنجاق سر لاله خواهرم

 

و حتی انگشتر آقابزرگم رو هم دزدیده بود و حالا نقاشی بابای مریم .

 

زیر درخت چنار ایستاده بود و ملتمسانه بهم نگاه می کرد . هر چه تلاش از درخت

 

بالا برم زورم نرسید ... افتادم زمین ، خاکی شدم ، نگاهم کرد ، خجالت کشیدم ،

 

باز هم نگاهم کرد ، گفتم :

 

-       یکی دیگه واست می کشم ...

 

صورتشو برگردوند و رفت و دیگه ندیدمش . با مادرش رفتن به یه شهر دیگه و...

 

من موندم و کلاغ سیصد ساله و یه درخت چنار .

 

 زمستان 85      

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:39  توسط نیما یربکا  | 

تمثیل یک زن

 

تمثیل یک زن

 

پشت ساز هورن

 

وکیسه ای پر از سنج و دمامه پشت کول کودک پرواز در باد

 

افتخار برزن برگ زرد

 

در هیاهوی کنیزک های آویزان

 

به درگاه خداوندگار آبشار

 

از میان درز چادر سیه فام

 

می جویند نور

 

گاه با چشمان بسته

 

خاطرات تلخ رخت شورخانه را

 

با پچ پچ دستبند های زنگوله دار

 

ملکه را به افترا می نشینند

 

۸۵/۱۲/۱۲

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:31  توسط نیما یربکا  |